|
یکتا |
||
|
۱۳٩٠/۳/٥ :: ۱٢:۱٦ ق.ظ :: نويسنده : فرانک مامان یکتا
سلام چند روز پیش بدلیل شروع تعطیلات تابستانی مجبور شدیم تولد مهد کودکی یکتا را هفته اول خرداد برگذار کنیم . با اینکه تعداد بچه ها کم بود خوش گذشت . البته لازم به ذکر است که با شروع تعطیلان ، بنده هم حسابی توی دردسر میافتم . آخه در حال حاضر سروکله زدن با این فسقلی صبر زیادی می خواد . مخصوصا که باید 4 ساعت در روز چشم بند ببنده و این موضوع مهم را، توی این مدت فقط از طریق مهد می تونستیم انجام بدهیم . به هر حال ...... فقط 24 روز به تولد عسل بانوی ما مونده
امروز یکتا خانوم رو برده بودم حموم. به من میگه مامان ببین بلدم شنای انفرادی بکنم . بعضی موقع ها هم که اینجوری من و قانع میکنه : میدونی مامان ! آخه شیطونه دوباره رفته توی جلدم و تازه میدونی الان توی جلده شیطونه هم یک شیطون دیگه رفته
یکتا جون ! مامانی لطفا عینکتو بزن . نه مامان زشت میشم
موضوع مطلب : ۱۳٩٠/٢/٥ :: ٩:۱۳ ب.ظ :: نويسنده : فرانک مامان یکتا
سلام سلام یک ماهی است که فرشته کوچولو ما عینکی شده به هرحال مدتیه با این موضوع گرفتار شدیم و مدام در رفت و آمد به تهران هستیم و نظرات دکترهای خوب را توی این زمینه جویا می شویم . فعلا قرار عمل را کنسل کرده اند و پیشنهاد داده اند که دخترک ما عینکی شود تا ببینیم اوضاع به چه شکل پیش میره خلاصه ماموندیم و کلی گرفتاری و ناراحتی . اما باز هم خدارو شکر نمی خواستم طبق معمول آپ دیت نکردن وبلاگ یکتا رو توجیه کنم با اینکه یکتا خیلی شیطون و بلاتر شده و الان وقتشه که حسابی از شیرین زبونی ها و بلبلی هاش براتون بگم .این جابجایی ها و مشکل چشم یکتا ، من و کم حوصله کرده .به هرحال سعی میکنم زود زود به اینجا سربزنم
این عکس ها هم طبق معمول هنرنمایی الهه جون (خانم دایی فرید) هستش.
راستی تا تولد یکتا جون فقط 52 روز مونده . موضوع مطلب : ۱۳۸٩/۱۱/٦ :: ۱۱:٢٧ ب.ظ :: نويسنده : فرانک مامان یکتا
سلام دوستان عزیزمتاسفانه این مدت خیلی خیلی درگیر بودیم و یک تغییرتحول حسابی در زندگی ماپیش آمده است . تاخیر طولانی مدت ما را مثل همیشه به بزرگواری خودتان ببخشید . ما حدود پنچ ماه است که با اصرار همسرم برای بهتر زندگی کردن ، از تهران اسباب کشی کرده ایم و الان در خدمت پدر و مادر عزیزم در یک شهر کوچک هستیم . هرچند این تغییرات برایم خیلی سخت بود اما به نوعی احساس رضایت می کنم چون فکر می کنم بعد از مدتها زندگی ماشینی، بالاخره داریم طعم زندگی آرام را در اینجا در کنار پدر و مادر مهربانم و با داشتن هوای خوب و فکر آزاد و سالم و ... می چشیم و از همه مهمتر که در حال حاضر وقت بیشتری را با یکتای عزیزم می گذرانیم و دیگر از روزهای پرکار ٨ صبح تا۵ بعدازظهر که این شامل حال یکتا هم می شد که باید این وقت را در مهد سپری میکرد ،خبری نیست . البته اینجا یکتا جان همچنان مهد میره اما با این تفاوت که از ساعت ٩ صبح نهایتا تا ساعت ١ بعدازظهر و بنده هم فکرهایی در سر دارم و قراره اینجا هم بیکار نباشم که انشالله بعد ازسروسامان گرفتن آن ، در اینجا موضوع را عنوان خواهم کرد . ما در تهران حدود ۶ ماهی بود که تازه به یک خانه جدید اسباب کشی کرده بودیم و قرار بود آنجا ADSL منزل را راه اندازی کنیم که دوباره این تغییر کلی در زندگی مان پیش آمد و حسابی ما را درگیر کرد.(فکر کنید من بدبخت چندبار وسایلم را جمع کردم و دوباره چیدم). در حال حاضر هم حدود یک هفته ایی است که ADSL مان راه افتاده و الان هم بالاخره موفق شدم در خدمت شما باشم . امیدوارم بتونم تعدادی از اتفاقات این مدت را در اینجا بنویسمشون .همچنین در مورد بزرگ شدن این فسقلی که الان دیگه برای خودش خانم بزرگی شده .
تا دیدار بعدی خداحافظ. موضوع مطلب : درباره وبلاگ منوي اصلي موضوعات آرشيو وبلاگ مطالب اخير پيوندها نويسندگان صفحات وبلاگ |
||